Parte 18 - عمومی اطلاع رسانی
X
تبلیغات
رایتل

Parte 18

دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 23:39

Parte 18


در لحظات تصمیم گیری است که سرنوشت ما شکل می گیرد

 

خدایا به عالم تو راضی مباش.... کزین بیشتر من خدایا کنم

 

کسی که در آفتاب زحمت کشیده ، حق دارد در سایه استراحت کند

 

اگر هر روز راهت را عوض کنی ، هرگز به مقصد نخواهی رسید

 

در اندیشه آنچه کرده ای مباش، در اندیشه آنچه نکرده ای باش

 

درباره درخت بر اساس میوه هایش قضاوت می کنند نه بر اساس برگهایش

 

خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد، ولی آنرا داخل خانه اش نمی اندازد

 

آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید

 

تفاوت بزرگی میان دوست نداشتن رفتار دیگری ، با دوست نداشتن خود او وجود دارد

 

یکی می پرسد : اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم: برای آنکه باید باشد و نیست....

 

این عشق نیست که دنیا را می چرخاند. عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند

 

ز چشمت اگر چه دورم هنوز....پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

 

اگر غصه بارید از ماه و سال....به یاد گذشته صبورم هنوز

 

شکستند اگر قاب یاد مرا.....دل شیشه دارم بلورم هنوز

سفر چاره دردهایم نشد..... پر از فکر راه عبورم هنوز

 

ستاره شدن کار سختی نیست.... گرشتم ولی غرق نورم هنوز

 

پر از خاطرات قشنگ توام.....پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

 

ترا گم نکردم خودت گم شدی......من شیفته با تو جورم هنوز

 

اگر جنگ با زندگی ساده نیست.....در این عرصه مردی جسورم هنوز

 

اگر کوک ماهور با ما نساخت.....پر از نغمه پک و شورم هنوز

 

قبول است عمر خوشی ها کم است.....ولی با توام پس صبورم هنوز

مریم حیدرزاده

 

نردبان این جهان ما و منی است.....عاقبت این نردبان افتادنی است

 

لاجرم آنکس که بالاتر نشست......استخوانش سخت تر خواهد شکست

 

آنقدر دل اتم پر بود که با شکافتنش دنیایی لرزید. دل من نیز پر بود. وقتی شکست ، سکوتی کرد که به دنیایی می ارزید

 

امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت بشمار. شاید فردا احساسی باشد اما ...عزیزی نباشد

 

ساقه شکستن ، قانون طوفان است. تو نسیم باش و نوازش کن

 

به نامردی نامردان قسم خوردم ...... که نامردی کنم در حق نامردان

 

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود..در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

 

میشود حتی برای دیدن پروانه ها....شیشه های مات یک متروکه را الماس بود.

 

دست در دست پرنده،بال در بال..نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

 

کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود....هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

 

روز اول با عشق برایت گلی آوردم..... و تو با آن ظرفها را شستی

 

به خودتان قول بدهید ، هیچ وقت به امید تغییر دادن کسی ، با او وارد زندگی مشترک نشوید


باتشکر فراوان از مهدی مفتخر زاده  بابت تمامی مطالب زیبا و خواندنی از او